اخیرا دریافته ام
تنها راه ایستادن روی قول و قرار، گذاشتن آن زیر پاست!
.............................
نباید بی انصاف بود،
با این اوصاف تو هم خوش قولی!!!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٧ ب.ظ توسط تلخ نویس
از راهی که با هم آمده بودیم
تنها برگشت
وبه من گفت : رفیق نیمه راه!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۳ ب.ظ توسط تلخ نویس
اینطور که پیداست
از امروز عده ای در کوفه، به فکر نعل تازه برای اسب هایشان افتاده اند!
..................
امروز، فاطمیه شروع می شود!
پ.ن: دیگران را هم غم هست به دل / غم من لیک، غمی غمناک است!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٥ ق.ظ توسط تلخ نویس
بدک نیست یکبار هم که شده به جای فوت کردن، فوت کنم!
....................................
پ.ن : فوت اولی از آنهاست که به شمع ربط دارد و کار دهان است،
فوت دومی از آنهاست که به عزراییل ربط دارد و کار خداست!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۸ ب.ظ توسط تلخ نویس
همه حساب و کتاب ها جور بود،
وفور نعمت و گشایش رزق.
اما کاسب خوشحال نبود!
...................................
در انبار گردانی اخیر فهمیده بود که:
دلش روی دستش مانده است!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠۱ ب.ظ توسط تلخ نویس
ستاره ای که شنیده بود خورشید هم ستاره است،
به امید نورافشانی بیشتر،
از آسمان شب به آسمان روز انتقالی گرفت.
......
کماکان در آسمان روز
همه ستاره ها جز خورشید، محکوم به خاموشی اند!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ توسط تلخ نویس
در آخرین لحظه، آرزوی لااقل یک نفس راحت کرده بود!
...................
نفسی باقی نمانده بود که راحت باشد یا ناراحت...
دست کم باید این آرزو را در یک لحظه مانده به آخر می کرد!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٦ ب.ظ توسط تلخ نویس
لوله تفنگ را گذاشت توی دهانش
... و شلیک کرد!
در کتابی خوانده بود: در راه هدف کشتن با کشته شدن پیروزی است!
شلیک کرد تا هم کشته باشد هم کشته شده باشد.
......
کتاب غلط چاپی داشت.
در راه هدف کشتن یا کشته شدن پیروزی است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ق.ظ توسط تلخ نویس
دلتنگی هایم را نشاندم روی دوش بادبادک
و فرستادمشان به آسمان...
.........
باران می بارد!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۸ ب.ظ توسط تلخ نویس
...
....
...
پ.ن : خدا رو چه دیدی؟ شاید دوباره نوشتم!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٤ ب.ظ توسط تلخ نویس
عشقش را جاگذاشت و رفت !
و در دفتر خاطراتش نوشت :
" بالاخره امروز شیرینی گذشت را چشیدم ! "
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۸ ب.ظ توسط تلخ نویس
از خط خطی توبه کرد!
همه ی کاغذ هایش را جمع کرد و ریخت توی سطل پر از آّب
... دیگر خط خطی ای باقی نماند ... هر چه بود خمیری نمناک بود !
............
دوباره خط خطی می کند !
آن روزها یواشکی آب آن خمیر نمناک را گرفت و سر کشید !
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٩ ب.ظ توسط تلخ نویس
دیگر خسته شده بود.
تصمیم گرفت به خل بازیهایش خاتمه بدهد ...
...اما به خودش خاتمه داد !
...........................................
خودش را نشناخته بود ...
او خل بود !!!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٢ ب.ظ توسط تلخ نویس
دیوار زیادی بلند بود
هم بلند و هم خیلی صاف ،
اما او مرد مبارزه بود! عقب کشیدن معنا نداشت !
... فکری به ذهنش رسید ...
آن هم یک فکر پر سر و صدا ، مثل همیشه !
..............................
خورررررررر .... پووففففف ....خوورر .... پووووف
عقب نکشید !
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ق.ظ توسط تلخ نویس
دیگر صدای گریه پسر قطع شده بود ...
اما پریشانی از سر و روی پدر می بارید !
شاید تنها باری بود که نمی خواست پسر را در آغوش داشته باشد !
میان هجوم تعجب و آّ گرفتار شده بود و با نگاهش با پسر حرف میزد ...
.........................................
پسر جواب اشک پدر را با لبخند می داد !
بعد از تیر حرمله، نوبت لبخند بود .
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۱ ب.ظ توسط تلخ نویس
. آرشيو
. پست الكترونيك
طراحي قالب
. umsa
دوستان
. بو سه ی خدا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

